حكيم زجاجى

198

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى روز مردى ز خيل يزيد * به رزم اندرآمد به ميل يزيد محمد بدش بن ابى سيره نام * مبارز طلب كرد مرد همام يكى مرد گيلى برون شد سوار * بر اسبى نشسته چو باد بهار بزد تيغ بر خود تازىنژاد * سر تيغ در خود شد همچو باد 25 بماند اندر آن خود تيغ « 1 » دلير * بغريد خصمش به كردار شير محمد يكى تيغ زد بر سرش * به دو نيمه گردن شد و مغفرش محمد سوى خيل خود بازگشت * ميان بزرگان سرافراز گشت مواشى ( ؟ ) درآن لشكر آمد پديد * سپهبد به‌سوى سران بنگريد چنين گفت [ د ] ستش بريدن سزاست * كزاين‌سان زند تيغ بر فرق راست 30 بشد شاه مازندران در جهاد * بماند اندرآن مدتى روزگار يكى روز آمد برون ناگهان * ز قلعه به رزم دليران نهان « 2 » بزد بر يكى گوشه برهم شكست * تنى چند را كشت و چندى بخست به گرگان هم اندر زمان نامه كرد * كه بشكستم آن خيل را [ من ] به فرد از آن اهل گرگان « 3 » نبودند شاد * برفتند بر درگه مير داد 35 كه ميرش به گرگان فرستاده بود * ولايت بدان كافران داده بود بكشتند او را بدان يك خبر * شد آن نازنين نامور پى سپر بدين آن « 4 » سرافراز آگاه گشت * رخ مهربان زرد چون كاه گشت فرو خورد آن غصه و صبر كرد * سوى حرب شد نامبردار مرد سپهبد در آن حرب سرگشته شد * از « 5 » آن بدگهر بخت برگشته شد 40 [ نماند ] اندرآن قلعه جايى طعام * به جان آمد از دست غم خاص‌وعام سپهبد برون رفت زنهار خواست * به زنهار شد كار آن شاه راست درم داد حالى هزاران هزار * دوصد اشتر از زعفران كرد بار « 6 » سراپرده و خيمه دادش هزار * سپرهاى گيلى به رنگ و نگار يكى قبه از سيم بر هر سپر * هزار دگر بود گيلى تبر 45 در آن بوم‌وبر شحنه بنشاند شاد * وز آنجا به گرگان روان شد چو باد

--> ( 1 ) به تيغ ( 2 ) بدبدان بهان ( 3 ) گردان ( 4 ) بد سرافراز ( 5 ) رزان ( 6 ) بار كرد